سيد محمد باقر برقعى

548

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از آن دريوزه مردانى كه با كشكول دين دايم * ميان كوچه‌هاى شهر مىگردند ، بيزارم خلاصه از خودم ، از زندگى ، از عشق ، از مردم * و از اين قوم خاموشى كه بىدردند ، بيزارم هزار حنجره حافظ تمام داروندارم فداى چشمانت * كه انتهاى غم است ابتداى چشمانت هميشه خواسته‌ام از خداى خود بخورد * به جان من همه درد و بلاى چشمانت نگاه كردى و ديدم كه آه حكّ شده است * به روى صورت من ردّ پاى چشمانت صداى بغض مرا آسمان به گريه سرود * شكسته است مرا خنده‌هاى چشمانت سياه‌پوش شدم مثل چشم تو ، يعنى * نشسته است دلم در عزاى چشمانت مرا به زورق چشمان خود بخوان ، مگذار * بدون من برود ناخداى چشمانت به سبز عشق ، به سرخ جنون قسم كه دلم * هميشه پر بزند در هواى چشمانت هزار حنجره حافظ نمىتواند نيز * تغزّلى بسرايد سزاى چشمانت سكوت مىكنم و بيش از اين نمىگويم * كم است هرچه بگويم براى چشمانت مثل فانوس عاقبت بىتو به آواره شدن خو كردم * مثل مجنون به بيابان جنون رو كردم مثل فانوس به خاموش شدن تن دادم * بس‌كه در حسرت ديدار تو سوسو كردم تا گزندى به تو اى اسوهء عصمت نرسد * همه را چشم خطر بستم و جادو كردم هركجا پرتوى از روى تو بود از سرِ شوق * به اميد كَرمى روى به آن‌سو كردم جان من ! يادت باشد كه منِ ساده تو را * بال‌وپر دادم و همراه پرستو كردم پيش از اين موج خروشندهء دريا بودم * بىتو « ساحل » شدم و ترك هياهو كردم شايد نمىدانى به دنبال تو هستم ، آشنا ، شايد نمىدانى * و از خود دست شُستم ، آشنا ، شايد نمىدانى